عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
335
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
بايد ذكر كنيم : اشعارى كه در ادبيات كلاسيك شرق براى محبوب سروده شود ، خواه براى شيخ باشد يا مريد ، حتى پدر باشد يا فرزند يكسان است . شاعر قامت ممدوح را به سرو ، آن هم سرو ناز ، ابرو را به كمان ، نگاه را به خنجر ، مژگان را به تير ، رخ را به آينه ، زلف را به شب و لب را به چشمهء آب حيات تشبيه خواهد كرد . پيوسته در حسرت وصال خواهد سوخت و يا از فراق به حالت مرگ خواهد افتاد . افرادى كه به اسلوب اين نوع ادبيات واقف نباشند ، حق دارند كه ممدوح را معشوق جهان و دوستدار وصال را عاشق دلسوخته بينگارند . اما چنان كه گفتيم ، شيخ را هم با همين اسلوب مدح مىكنند ، درويش را هم و پادشاهان نيز با اين تشبيهات ستايش خواهند شد و وزيران هم . از فرزند هم با اين شيوه ياد خواهند كرد و از معشوق هم . شك نيست كه مولانا نيز شمس را با همان تعابير بايد مدح كند . ادبيات ديوانى تابع اين اصول بود . كسانى كه از اين تعبيرات ، معانى مغاير استنباط كنند ، لا بد بدان دليل است كه اين كلمات را درنيافتهاند و اين از جهل آنان ناشى شده است . عشق واقعى در نظر مولانا علقهاى است كه به انسان كامل ابراز مىشود و يا كمال خويش را در وجود وى مىيابد و بمحض اينكه حالت جذبه فروكش كرد ، عشق پهنهء دنيا را مىپوشاند و تمام انسانها حتى تمام جانوران را در برمىگيرد و خير ، جمال ، خوبى ، كمال و وحدت را آماج قرار مىدهد . تمام اوراق حيات مولانا پيوسته داراى اين نشئهء عالم شمول و متعالى بود . اين نشئه ، گاه به صورت شفقت ، گاهى در شكل نوعى جهانبينى و بعضا آزادى از هرچه رنگ تعلق پذيرد و گاهى در لباس يك انديشهء متعالى تجلى مىكند و در مواردى هم در قالب انتقاد ، بد و بدى را به باد حملهء شديد مىگيرد . به نظر او : " جمله معشوق است و عاشق پردهاى * زنده معشوق است و عاشق مردهاى چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپرواى او " « 1 » عشق يگانه اكسيرى است كه انسان را به مقام انسانيت مىرساند و او را از حرص و كبر و هستى و انانيت مىرهاند :
--> ( 1 ) مثنوى يكم ، ص 4 ، ب 31 - 30 .